کوچولوی مامانا
از صبح احساس خوبی دارم یعنی شادم
یکی دو هفته ای میشه که شبها خوب میخوابی. 
دیشب بعد تقریبا یک هفته خانه بدوشی
یه کمکی توی خونه جدید جابجا شدیم
وقتی دیشب اومدی خونه اول با تعجب دور و برت رو نگاه کردی و بعد شیطنت هات شروع شد
من و بابات هم از کارهات فقط میخندیدیم ![]()
می اومدی باهام حرف میزدی ![]()
و تو هم عصبانی میشدی
و دادت در می اومد
.و من خنده ام میگرفت وقربون صدقه ات میرفتم
. بعد از شام رفتی سراغ ماشینت و میرفتی روی صندلیش میایستادی و منو میترسوندی
بابات هم که طبق معمول بیخیال و با اعصابی راحت ریلکس نگاهت میکرد
.
گاهی با خودم میگم اینجوری ریلکس بودن هم بد نیست ها
ولی من کلا و ذاتا همیشه نگرانم
.
تا آخر شب اونقدر شیطنت کردی
تا بالاخره خوابت برد
.منم که دیگه داشتم از خواب غش میکردم یه چایی خوردم
و یه کمی جمع و جور کردم
.
خیلی خسته بودم
خونه تکونی هم کار سختیه ها.![]()




کوچولوی مامانا 
